فقط آنهايي رنگين
كمان را مي بينند
كه تا آخرين لحظه زير
باران مي مانند
شفای قلب بیمارم نیومد
به دل ترسم بگویم آخر ماه
رجب هم رفت و دلدارم نیومد
بغیر از او کسی فکر دلم نیست
چه شد یارب خریدارم نیومد
دگر عمرم به جان کندن شبیه
چرا یارم به دیدارم نیومد
نه در خوابم جمالش را بدیدم
به وقتی هم که بیدارم نیومد
اگر چه او دعاگوی دلم هست
چرا وقتی گرفتارم نیومد
همیشه من در پی آزار اویم
ولی او بهر آزارم نیومد
در این دنیا کسی رو من ندارم
فقط او را که من دارم نیومد
در این ماهی که وقت دیدن اوست
خبر بهر دل زارم نیومد
شبی در خواب ديدم مرا میخوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم.
ندا آمد: درون آی.
گفتم: به چه روی؟
گفت: براي آنچه نميدانی.
هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟
پاسخ رسيد: تا ابديت
ترديدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاويد است.
پرسيدم: بار الهی چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟
پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی میگذرانيد.
اينكه شما سلامتی خود را فدای مالاندوزی میكنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی مینماييد.
اينكه شما به قدری نگران آيندهايد كه حال را فراموش میكنيد، در حالی كه نه حال را داريد و نه آينده را.
اين كه شما طوری زندگی میكنيد كه گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگيرد كه گويی هرگز زنده نبودهايد.
سكوت كردم و انديشيدم،
در خانه چنين گشوده، چه میطلبيدم؟ بلی، آموختن.
پرسيدم: چه بياموزم؟
پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمیكشد ولی برای التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.
بياموزيد كه هرگز نمیتوانيد كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينهای از كردار و اخلاق خود شماست .
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايی كه هر يك از شما به تنهايی و بر حسب شايستگيهای خود مورد قضاوت و داوری ما قرار ميگيرد.
بياموزيد كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعفها و نقصانهای شما آشنايند ولیکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند.
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمیدهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بیمهری كه نسبت به شما روا ميدارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.
بياموزيد كه كه دونفر میتوانند به چيزی يكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.
بياموزيد كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنید، تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشيد.
بياموزيد كه توانگر كسی نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواستههای كمتری دارد.
به خاطر داشته باشيد كه مردم گفتههای شما را فراموش میكنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.
---------------------------------------
|
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
|
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم میدهد.»
دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا میاندازد که:
« پیش چشم ات داشتی شیشهی کبود لاجرم عالم کبودت مینمود »
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .
اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
به دشمنانت هزار فرصت بده كه دوست تو باشند
ولي به
دوستانت حتي يك بهانه نده كه دشمن تو بشوند.
دوستي يعني:
رابطه و نسبتي كه بسيار كم است ولي هرگ
ز نمي ميرد و از بين نمي رود.
هفته دوستي و پيوند بر تو مبارك
تو دوست مني
و من به اين افتخار مي كنم و مسرورم.
مادربه اوگفت: تومعنی عزب رامی دانی؟
پسرگفت بله یعنی خوشبخت.
مادرش گفت:چه کسی این معنی رابه تو گفته است.
پسرجواب داد:پدرم.
درروستایی شخصی قاطری داشت که با لگد زنش را کشته بود. موقعی که اطرافیان برای تسلیت به خانه اومی آمدند،مردها یواشکی می گفتند:اگرقاطرت رابفروشی به قیمت خوب آن را ازتومی خریم.
عروس و داماد برای ماه عسل به هتلی رفته بودند،داماد که بیرون ازهتل بود موقع بازگشت به اتاق عوضی رفته ودرزد،کسی درراباز نکرد.گفت:کبوترقشنگم دررابازکن بازهم خبری نشد. بازگفت:طاووس زیبای من،کبک خرامان من... درین موقع پیرمردی دررابازکرد و گفت: آقای عزیزدراین طبقه باغ وحش نداریم.









